تا یاد بگیرم
فقط به خودم تکیه کنم...
پ.ن: عجب خاکی گرفته است اینجا را...
تا یاد بگیرم
فقط به خودم تکیه کنم...
پ.ن: عجب خاکی گرفته است اینجا را...
بخندیم
و بی خیال این دنیا و آدماش بشیم
آدمایی که فقط به اسم انسان اند
نه بیشتر...
دلم تو رو می خواد
با یه بیشه زار
که بدویم و تو مثه همیشه
سر به سرم بذاری
و من موهامو باز کنم
تا باد لای موهام پر بشه
و موهام جلوی نور خورشید برقصند...
من بخندم
تو بخندی
و خالی باشیم از دنیای اطراف
و پر از احساس
موزیک هم می خواهم
secret garden
دستامو بگیری
و شیطنت های کودکانه به سراغمان بیایند
قهقهه بزنم
منو در آغوش بگیری
و در گوشم
زمزمه کنی: پارمیدای من.. دوستت دارم
و همان جا همه ی دنیا تموم شه...
برای من آنفولانزای بهاری اورد
و کمی دوری از تو
این دوری که می گویم
دوری احساس است
گاهی به روزهای تنهایی فکر می کنم
و می گوییم نبودنت بهتر از بودنت با این همه تلخی است؟!
اما باز هم وقتی نبودنت به ذهنم سرک می کشد
پر از بغض می شوم و اشک هایم می ریزد
و می گویم همین که هست...
این روزهایی که می گذرد
همه چیز زندگی برایم سخت شده انگار
به سختی زمستان 88
به سختی اسفند ماه همان سال کذایی
که مرگ برایم شیرین ترین واژه بود
چقدر بوی همان روزها می آید
می ترسم
از روزهای پیش رو
از روزهای لای تقویم
از 90 یی که قرار بود
هیچ چیزش شبیه 80 نباشد
اما هست...
چه خوب که تو کنارمی
گاهی به آغوشت پناه می آورم
و کمی از خستگی هایم
را دور می ریزم
تو خوب بلدی مرا آرام کنی
وقتی بی قرارم!
تو خوب می دانی چه طور مرا بخندانی
وقتی بی حوصله ترینم...
همیشه هوایم را داری
همیشه بی سر و صدا
عشق می ورزی
نه آنقدر زیاد که عادت شود
نه آنقدر کم که تشنه عشقت شوم
همان طور که باید...
عاشقت شده ام
برای نگاهایت
برای لبخند هایت
برای اینکه مرا از خودم بهتر می شناسی
و می دانی چه می خواهم
و تا انتهای احساساتم با من هم قدم می شوی...
تو را
با تمام احساساتت
با تمام پاکی ات
با تمام عاشقانه هایت
دوست می دارم
حتی اگر گاهی اخم کنی...
قصه ها پیچ و تاب دردناکی دارند
قصه ها پایان خوشی ندارند
روزگار انگار بازی اش گرفته
اشک ها حلقه می زنند
بغض ها دیوانه ی شکستنند
من هم کمی می لرزم
نگاهم خسته شده
و کمرم قیژ قیژ می کند
انگار که له شده ام
و کاش کسی در این دنیا باشد
که له شده ام را هم دوست داشته باشد...
مبارک!
حضورت را دوست می دارم
با تمام لبخندها و اشک ها...
من آرام آرمیده بودم در آغوشت
انگار لحظه ها متوقف شده بودند
برای برق نگاه ما
لحظه ها ساکت بودند
برای من و تو
و پیوند قلب هایمان
آنقدر ساکت بود
که صدای تپیدن قلبت را می شنیدم
می شنیدم که می گوید " دوستت دارم "
اینجا بود که زبان توانایی اش را از دست داد...
چشمانم را بستم
و آرام آرام در وجودت غرق شدم
بوی تو را گرفته بودم
می دانستم لحظه نابی است
از آن لحظه هایی که
همه چیز در سراسر کیهان
به تو می نگرند
و همدستت می شوند برای عشق ورزیدن
برای تحقق بخشیدن به یگانه افسانه ات
لحظه وصال انگار
از آن لحظه هایی که دنیا pause می شود
تا تو غرق شوی در معشوقت
تا تو با خیال راحت در آغوشش بگیری
تا سیر شوی از نگاهش
که هیچ گاه نمی شوی...
لحظه ای که فراغ را به زباله دانی عشاق می اندازی
و فکر می کنی دیگر جدایی ناممکن است
فقط فکر می کنی...
تنهایی ام بی وقفه تکرار می شود
و من مدام فکر می کنم
چه بر سرم آمده
که اندوهش این چنین
در عمق وجودم بالا و پایین می پرد
می ترسم از سردی نگاهت
که از لای نگاهم سُر می خورد
و می لغزد به اعماق قلبم
به آنجا که یاد و خاطرت ته نشین شده اند
می ترسم اتفاق هایی بیفتد
که برای این قلب کوچک من هیچ خوب نباشد
می ترسم از تکرار..
از 89 یی که قسم خورده
همان 88 باشد
بی هیچ تغییری
می ترسم از روزهایی که هنوز لای تقویم مانده
و خیلی دور نیست...
از روزهایی که باید بگذرونم و
سخت می گذره...
مرا کمی بفشار در تنت
می خواهم بوی تو را بگیرم
می خواهم تکه ای از تو بشوم
تا دیگر هیچوقت هم وزن خاطرات نشوی